close
تبلیغات در اینترنت
دل نوشته های غم انگیز و تکان دهنده|جملات کوتاه مفهومی

دل نوشته های غم انگیز و تکان دهنده

پست شماره 3288
14:27 , سه شنبه 22 تير 1395

دل نوشته های غم انگیز و تکان دهنده

برید به ادامه مطلب

دل نوشته های غم انگیز و تکان دهنده

 

من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

******************************************

پیرمرد همسایه آلزایمر دارد …

دیروز زیادی شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بیدار شود …!

زنده یاد حسین پناهی

 

 ***************************************************************

دلتنگم،

مثل مادر بی سوادی

که دلش هوای بچه اش را کرده

ولی  بلد نیست شماره اش را بگیره.


 ****************************************************************

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم…

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد…

 

 *************************************************************

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

************************************

دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا… آقا ” دعا ” می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا ” دعا ” می کند….

کودکی با پای برهنه بر روی برفها

******************************************************

بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از
شوهرت کتک میخوری؟
گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع می‌کنه
خودش رو می‌زنه،
اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
دست خودش نیست … !
 ***************************

انسان های بزرگ دو دل دارند :
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که
می خندد و   آشکار است …
< پروفسور محمود حسابی >

************************************

 

فرزند عزیزم :
آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباس… هایم را

کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را

بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
است صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
تعریف کنم…
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده…همانگونه که تو اولین
قدمهایت را کنار من برمیداشتی….
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
 
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم، دوستت دارم

 ***********************************************

قند خون مادر بالاست

دلش اما همیشه  شور  می زند برای ما

اشک‌های مادر , …مروارید شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد

دستانش را نوازش می کنم

داستانی دارد دستانش

 ***********************************************

 پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم …بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

… کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه بودم “

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است

 

دل نوشته,دلنوشته هایی عمیق و تکان دهنده,جملات کوتاه مفهومی,دلنوشته غم انگیز و تکان دهنده,دل نوشته غم انگیز و تکان دهنده,دل نوشته خفن و ناب,دل نوشته های کوتاه,قلب نوشته زیبا,نوشته های محبت آمیز,متن قشنگ,اس ام اس عشق و محبت,دلنوشته ناب,جملات فوق العاده,استاتوس بی نظیر,تکست عاشقانه,دل نوشته های زیبا,عاشقانه,متن عاشقانه,دل نوشته ها,نوشته های زیبا,استاتوس عاشقانه,دل نوشته عاشقانه,متن عاشقانه,پست های عاشقانه,متن دلتنگی,تکست دوستت دارم,متن عشقولانه زیبا,نوشته های غمگین

 

توجه : تمام حقوق مطالب محفوظ می باشد.

نظرات ارسال شده

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی